خرید بک لینک
برهی ناقلا تو یه مسابقهی بین المهد کودکی! برنده شده. انقدر خوشحالم که انگار خودم تو المپیادی، المپیکی چیزی مقام آوردم! نه شایدم بیشتر!با وجود شرایط خاصی که برای این آزمون داشت، تنها کسیه که از مهد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

+ با بچهی فضول باید چه کار کرد؟ بچهای که میاد خونهتون و در تمام کابینتها رو باز میکنه، همهی کشوها رو چک میکنه، همهی سوراخسنبهها رو میگرده و هرچی دلش بخواد برمیداره؟ دقیقا هر دفعه که میاد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

محبوبا! دیشب از فرط هیجان خوابم نمیبرد. شنیدهای که میگویند "تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم؟" فکر قرار امروزمان، دیداری که بالاخره قرار بود محقق شود، آرزویی که قرار بود به دستم برسد و اشتیاق

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

صبح دو تا مرغ پر کندم، یک تا تکه کردم قصاب اعظم! داشتم بادمجون میپختم. مامان گفته بودن که توش سیر بریزم و چون داداشم سیر دوست نداره قرار بود قایمکی این کارو بکنم! اما خب من سیر رو فراموش کردم و ما

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

باورم نمیشه کتاب انقدر گرون شده باشه. من و برهی ناقلا رفته بودیم جمعهبازار کتاب. با دیدن قیمتها خیلی شوکه و ناراحت شدم. میخواستم آخر سالی کلی کتاب بخرم، ولی نشد. یعنی دلم نمیاومد مثلا ۱۴۵ تومن ب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

این بود سپس این سپسس این و سپسسس این شد. البته یه سری مراحل هم وسطش بود که به علت اعصابخوردی از گرفتن عکس فاکتور گرفته شد. مثلا اون مرحلهای که کل تکهها از هم جدا شدن، اون مرحلهای که

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

بوق بوق، بوووق بوق "سلام، در رابطه با آگهیتون تماس گرفتم" "سلام، فلان فلان فلان فلان، فلان فلان بیسار فلان" "فلان فلان بیسار فلان، بیسار بیسار فلان فلان" "بسیار خوب، فردا برای مصاحبهی حضوری تشریف ب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

ما از اون خونوادههاش نیستیم که شب عید نوروز در حالی که ساعت یک و نیم شب سال تحویل میشه، عروسی بگیریم، اما تو فامیلمون هستن کسانی که دقیقا از همون خونوادههاشن! در نتیجه ما الان داریم میریم عروسی و خ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

چند روزی هست گمیشان هستیم. اینم اتاق مامایی منه :) بهترین بخشش اینه که داروخانهی من بغل دست خودمه، نسخهنویسی و دنگ و فنگ نداره. مریض میگه این مشکلو دارم، منم میگم بیا این داروت :دی اینم از یه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

به این وویگولنزج "قوت لایموت"! قرار بود سیزدهم شب برسم خونه. دیروز گفتن که شبانه راه میفتیم تا صبح سیزده خونه باشیم، ولی احتمال اینکه جاده بسته باشه و تو راه بمونیم هم هست. منم به خاطر همین به خان

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

خوشحالم که یک وبلاگ دارم. خوشحالم که این وبلاگ رو دارم. مغزم خسته است. اطلاعات ورودی پرفشار و پرحجم وارد مغزم شده. فرصت فکر کردن نداشتم. الان که خلوتم برگشته، تحلیلشون سخته. ای کاش میشد یهجوری بدو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

دیشب شیفت بودم. چون روز تعطیل بود سرویس نداشتیم. مرکز هم چند کیلومتر خارج شهره. فلذا از اون مواقع نادری بود که باید تاکسی میگرفتم. گرفتم و رفتم سر کوچهش پیاده شدم. همون ورودی کوچه دیدم یه سگ پرسه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

من اگه پسر بودم و به کسی پیشنهاد ازدواج داده بودم و منتظر گرفتن جواب بودم، تا بخواد جواب بهم بده، دیوانه شده و سر به کوه و بیابون گذاشته بودم =) در مدت انتظار، انواع و اقسام افکار به ذهن آدم هجوم می

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

امروز با یک خانم تو کنسولگری دعوا کردم. دارم به این نتیجه میرسم که درسته که آدم باید صبور و با حوصله و با فرهنگ و خوشبرخورد و ملایم باشه، ولی اگه زیادی صبور باشه بقیه، ولو به صورت ناخودآگاه، اون ر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

دیروز عصر با هدهد رفته بودم دکتر. فرستاد نوار گوش گرفتیم. ریپورتشو باز کردم، با حالت هیجانزده گفتم "وای! سولاخ کوچولو!" جفتمون تعجب کردیم. در حین آببازی تو یکی از گشت و گذارهای نوروزی اتفاقی دست دا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

مرکز از پرستارها سفته خواسته. یکی از قبلیها گفت نمیده، مدیر انقدر حرف زد که قانع شد. من حرفی نزدم، اومدم بیرون و بعد پیام دادم که سفته نمیدم. با پرستارهای سابقشون مشکل دارن، با من بیشتر کنار میان. گ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

دلم قطار میخواد، یه مسیری که حداقل چهل و هشت ساعت راه باشه و به حرم حضرت معصومه منتهی بشه. چند روز تنها باشم و هیچکس باهام حرف نزنه. گوشیم تو مسیر بشکنه و از این فضاها هم جدا بشم. در بهتم نسبت به آ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

+ خانم، خانم، خانم، آدم صبح و شب ریس یک و دو بخوره، برای بچهش ضرر داره؟ × بچه؟ + آره اگه بچهدار بشه. × یعنی تو حاملگی؟ + آره. × o_O مگه میخوای حامله بشی؟ + میپرسم اگه یهوقت خواستم! (مرکز بانوا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

بیمحابا رد شدنم از خیابون شهره است! کمپین #عبور_از_خط_عابر_پیاده_با_چشمان_بسته رو که یادتونه؟ کلا تصور واقعی از تصادف نداشتم تا حالا. امروز کنار ایستگاه اتوبوس بودم که یه دونه از این تاکسی زردها دند

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

خوبه آدم همچین بچهای تربیت کنه :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. تو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

اتوبوس میرفت پایین و آدمها، مغازهها، هیاهوها، رنگها، نورها میرفتند بالا. تاریکی آمد و جای همه را گرفت. احساس کردم سوار سفینهای شدهام با کف بلورین که هنگام بالا رفتن، کوچک شدن و گم شدن زمین و ز

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

امشب خیلی حال دلم خوبه، خیلی عاشق این شب شدم. قلم ندارم، علم ندارم، حتی شعر و مداحی و کلیپ و... هم ندارم، کاش میتونستم لااقل یه جعبه شیرینی بگیرم اینجا پخش کنم. عیدتون مبارک امام زمان جان! میشه به ه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

خوابم که نمیبره، خونه مرتبه، ظرفارم شستم و کلا کار خاصی که بتونم این موقع شب تو خونه انجام بدم ندارم، همهی وبلاگارم خوندم!، کامنتم گذاشتم تازه، برای پست نصفه هم تمرکز ندارم، کتاب هم که بذارین بشم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

خواب دیدم رفتم تو یکی از مناطق بحران، نمیدونم سرپل ذهاب بود یا خوزستان. بعد آقای رئیسی اومد بازدید کنه، منو دید یککاره گفت میخوام اینجا بیمارستان بسازم، میای کار کنی؟ گفتم من میخوام فقط مامای زای

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 17:16

صفحه بندی